پ-البرز

اين وبلاگ مجموعه ايست از شعر ها و مقالات يك ايراني با انديشه اي مستقل و هدفمند. هرگونه استفاده از اشعار و مقالات با ذكر منبع بلامانع است

مهمانی ستاره ها

 

پرواز همیشه
سهم کسانیست که
فلسفه ی زیبای آسمان را می فهمند
بیا به مهمانی ستاره ها برویم
آنجا که فرشتگان برای خداوند
آواز "الایا ایها الساقی" می خوانند


پ-البرز

 

 

+   پ-البرز ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٦

آراء آینه

دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد

دیری ست که بی هراس

بر بام بلند شب آمده

                              برایت چراغ آورده ام

برایت بامداد و بوسه آورده ام ...

برایت باران آسودگی

امان

برایت آب آورده ام

دست و روی خسته خویش را ، از این عذاب بی شفا بشوی

ما دستمان خالی است

ما فقط پی یک پرسش ساده آمده ایم

به ما بگو

              آراء آینه را در سنگ و سوگ کدام باور بی کجا شکسته اید ؟

 

پ-البرز

+   پ-البرز ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱

کلمات گم شده

برایم حرف بزن

دیروز که باران بنای باریدن نهاده بود

هیچ تطهیری نصیبمان نشد

کمی گوشت را نزدیکتر بیاور

گمان کنم گناه گم شدن عاشق باریدن باران است

ما راهمان را گم کرده ایم

بیا با هم سری به این جهان رنجدیده بزنیم

بیا زانوانمان را زیر پاهایی که از چهارپایه رها شده اند بنهیم

                                                           تا زنده شوند و راه بروند بروند خیلی دور . . .

جهان لبریز کلمات ساده ایست که مافراموش کرده ایم

پ-البرز



 

+   پ-البرز ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱

غزل

پیاله ای زنم و کار دل تمام کنم

ز آدم این گله تا کی به مهر و ماه کنم

سزد ز دانه ی انگور مسبحی سازم

به راه میکده جانا چو استخاره کنم

حیات ماه و زحل در سراب خم بینم

بگویم این سخن و ناز پر نیاز کنم

بنوش با من و مستانه لاف بودن زن

من این معامله تا صبح در نماز کنم

خیال خام بود استخاره در ره عیش

که خیر تر ز می و باده نیست تا بکنم

من از شراب دو چشمت خرابم ای ساقی

که این معامله تا صبحدم به ناز کنم

پ-البرز


+   پ-البرز ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱

چند خط و چند سخن

 

سلام

انگار از پشت یکی از همین موجهای بلند

و از کف دریا پیدایت کردم

مروارید

در میان صدفی برای خود شعر می خواندی

صدفت را شکستم و خلوت شاعرانه ات را به هم زدم؟ درست

اما از خود نپرسیدی چگونه دل به دریا زدم؟

چگونه سیلی موج و قدرت طوفان را به جان خریدم؟

چگونه از ناخدا دل کندم و از کشتی به اعماق تو پریدم؟

آخر تو خود ناخدای منی

 حالا ملامتم کنند، بر من بخندند، مترود عالم هم شوم

مرواریدی یافته ام

همین امروز عصر

فاخته ای دیدم آواز بنفشه می خواند

و شب  هنگام ستاره ای ، تاریکی را فرصت خودنمایی خود یافته بود

اما تو که خورشیدی

نور تمام ستارگانی

از خود نپرسیدی چرا وقتی نیستی من اینگونه بی قرارم؟

در هوای چه؟

در پی که؟

درست است که چشمان همه تو را نظاره می کنند و اینکه چرا من؟

اما من به درپی ات  پوییدن می بالم

مگر نه اینکه مادرم "پویان" را برایم چید؟

از میان انبوه اسامی بر درخت معنا و لغات

انگار او هم می دانست من در پی تو

می پویم  و می پویم تا اعماق دریاها

حالا بیا

چشمانمان را ببندیم

دست در دست هم

سرود ماندگار مهرماه را

به گوش جهان بخوانیم

امسال می خواهم

جشن مهرگان را به نام تو بخوانم

هی هی هی مروارید

بس کن

دریا هرچقدر طوفانی و امواج هر چند بلند

تو که می دانی من بدون تو از دریا گذر نمی کنم

توکه می دانی

پس چرا اینگونه بیقراری؟

من که اشکی نمی ریزم

نمی لرزم

از طوفان هم که نمی ترسم

پس تو هم نترس

بیا با هم به بالای آن کوه برویم

مثل دیدارنخست

می دانی چرا کوه؟

آخر آنجا من به تو نزدیکترم

آخر آنجا من به خدا، به آب و آینه نزدیکترم

 

 

+   پ-البرز ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٦

عاشقانه

 

گفته بودی از مکان بنویس

از جایی که پروازت نشانی رفت

آری آری ، این نوشتن نیز آغازیست

آری از دریا برایت می نویسم، پاک و پر از موج و مروارید

از طلوع آفتاب و از غروب و وسعت دریا....

اما نه!

چون تو از دریا و آبش پاکتر مانی

موج گیسویت برایم صد برابر باشد از آن موج

و دلت چون درّ و چشمانت طلوع من

با خودم گفتم که آری پیش عشق او

موج و دریا کودکی هستند بس ناکام

پس برایش می نویسم من ز اقیانوس

هم مواج وهم پاکست و هم ژرفست

سینه ای دارد همه آرام

آری آری این نوشتن نیز آغازیست

زیبا و پر از معنا

وای اقیانوس من ای ژرف و ای آرام...

نه!

تو خود ژرفی تو از آن نیز بیشینی

تو دلی داری به پهنای سپهر و چهره ای از ماه زیباتر

نگاهی گرم تر از گرمی خورشیدو عشقی گرم ، کان آتش زند بر من

تو مهری،آفتابی تو پگاه صادقی صبحی

چون تو یک کوهی،محکم و راسخ به معنا کوه

چون تو دشتی پهن و پر معنا به معنا دشت

چون تو یک روحی،قاصدک، یک برگ

یک فرشته یک پیمبر،مهر

آری آری باز دارم از تو می گویم

باز شاید از تو بنویسم

و نگو من را چرا از چشم و دستان تو بنویسم

آری آری

باز هم می خواهم از آن آخرین لبخند و دستان تو و آن بوسه ی آرام

برایت شعر بنویسم.

 

 

+   پ-البرز ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٠

نانم کو؟...آبم کو؟

 

ذهن من تسخیر در یک باور پیر است

ذهن نسل من

نسل پیران جوان اندام

نسل دشنام و شعار مرگ بر همنوع

یاد دارم قلکی چون تانک یا نارنجک قلک

در دبستانی که در هر صبح

در هر نوبت آغاز علم و دانش اندوزی

به جای ورزش و شادی

شعار مرگ بر همنوع سر دادیم با اجبار

وتکبیر جهالتوار.....

 در دلم می گفتم :

"ای بیچاره! نانت نیست؟...آبت نیست؟...

جام لبریز از شرابت نیست؟...

شعر همچون آفتابت نیست؟...

بس کن این دیوانگی بس کن!"

حال اکنون در حیاط کوچک ذهنم

نه نفرت خانه دارد نه صدای مرگ بر همنوع

واما یک سوال گنگ در ذهنم خروشانست

نانم کو؟...آبم کو؟...

جام لبریز از شرابم کو؟....

شعرهمچون آفتابم کو؟...

 

 

+   پ-البرز ; ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢

بستر تو

 

 

نه آهویی زخم خورده ام

نه قایقی ساحل گم کرده

اقیانوس بی انتهای باورهای تازه ام

که ساحل بر من تنگ آمده

آنجا که تو سر گذاشته ای

آنجا که تو آرام گرفته ای

شنزاریست داغ داغ

که قلب من است

 

 

 

 

 

+   پ-البرز ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir